English            
ایمیل |  سامانه کتابخانه |  سامانه اداری |  سامانه آموزش |  سامانه تغذیه |  انتشارات |  فناوری اطلاعات|  كانون دانش آموختگان |  سامانه نشریات  
خانه
درباره مفید
آموزش
دانشكده ها
پژوهش
مراکز مطالعاتی
کتابخانه
پذیرش
دانشجویان
رويدادها

عنوان : نشست علمی با عنوان «چالش های مفهومی حقوق بشر از سه منظر حقوق ، فلسفه و سیاست» در دانشگاه مفید برگزار شد.
کد خبر : ۶۸۸
تاريخ :
 ۱۳۹۱/۰۹/۲۹ 
ساعت : ۱۲:۳۵:۱
عنوان گروه خبري : رويدادهاي دانشجويي .

به گزارش روابط عمومي دانشگاه مفيد، به مناسبت روز جهاني حقوق بشر نشست علمي با عنوان « چالش هاي مفهومي حقوق بشر از سه منظر فلسفه، حقوق، سياست» روز سه شنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۱ در دانشگاه مفيد برگزار شد.

در اين جلسه دكتر سيد مسعود موسوي اردبيلي( عضو هيات علمي گروه فلسفه  دانشگاه مفيد ) و دكتر ناصر قربان نيا ( عضو هيات علمي و مدير گروه حقوق دانشگاه مفيد )و دكتر سيدصادق حقيقت( عضو هيات علمي گروه علوم سياسي دانشگاه مفيد) سخنراني كردند.

متن سخنان جناب آقاي دكتر سيدمسعود موسوي اردبيلي(عضو هيات علمي گروه فلسفه دانشگاه مفيد)


چنين نشست‏های علمي كه در آنها یک موضوع از چند منظر مختلف و به صورت بین رشته ای مورد بحث قرار می‌گیرد زمینه‏های جدیدي را برای پژوهش باز می­کند. باز کردن این گونه زمینه‏ها از امور حیاتی برای  علوم انسانی است و جالب اینکه پیشگام این نشست نه ما که دوستان دانشجو بودند، بنابراین باید به آنان دست مریزاد گفت.

مفهوم حقوق بشر در معنای رایج حقوقی و سیاسی اش مفهومی است که بعد از جنگ‌هاي جهاني و در پرتو فعالیت‏های سازمان ملل و در واقع با انتشار بیانیه جهانی حقوق بشر متداول شده است. این بیانیه  و سایر اسناد حقوق بشری تعدادی از حقوق را نام مي‌برند و آنهارا به عنوان حق‏های بشر به رسمیت می‌شناسند. بعد از جنگهاي جهاني اول و دوم، دغدغه حفظ صلح جهاني به اولويت نخست دولت ها تبديل شد. وقايع آن جنگها به قدري دهشتناك بود كه براي پرهيز از تكرار فجايع مشابه، سازمان ملل در پي يافتن راه حلي فوري بر آمد. پس «حقوق بشر» به عنوان وسيله اي براي گسترش، حفظ و پايداري صلح جهاني وارد اسناد بين الملل شد. ورود این مفهوم به اسناد مذكور به واسطه ی وضعیت خاصی که در فضاي بعد از جنگ جهاني دوم حاكم بود، با تعجيل فراوان صورت گرفت. یعنی مفهوم حقوق بشر ابتدا به خوبي شکافته نشد بلكه با عجله لیستی از آنچه که مصاديق حقوق بشر دانسته مي‌شد تنظيم شد و به تصويب كشورهاي امضاء كننده اعلاميه رسيد. همانطور كه از مقدمه اعلاميه جهاني حقوق بشر نيز آشكار مي‌شود، قرار شد كشورهاي امضاء كننده اعلاميه، به منظور گسترش صلح، در حفظ و توسعه مصاديق حقوق بشر مندرج در اعلاميه بكوشند. اعلاميه جهاني حقوق بشر ظاهراً  سرآغاز معرفي مفهوم حقوق بشر به عنوان مفهومي حقوقي و سياسي است.

اما مفهوم حقوق بشر به عنوان یک مفهوم فلسفی قدمتش بسیار بیش ازین‏هاست. تا آنجا كه من سراغ دارم، اولین اثر مستقلی که در این ارتباط نوشته شده  The Rights of Man نوشته توماس پين است. اين كتاب كه در اواخر قرن هجده انتشار يافت عمدتاً به حق مردم بر مداخله در حكومت مي‌پردازد و از انقلاب فرانسه دفاع مي‌كند. پیشتر از آن البته رد پای مفهوم حقوق بشر را در آثار جان لاک می‌توانیم ببینیم. این درست  است که کلمه Right یا حق به آن معنا که امروزه مورد استفاده است مفهومي قديمي نيست؛ این کلمه را وامدار اواخر قرون وسطا و سالهای آغازین دوران مدرن هستیم. اما کلمات و مفاهیم همزاد آن مانند مفاهيم خیر و عدالت بسیار پیشتر و از دوران فلسفه کلاسیک مفاهيمي رايج در فلسفه بودند. تا دوران افلاطون بلکه تا پیش از سقراط می‌توان این مفاهيم را در آثار فلاسفه پی گرفت.

اما حقوق بشر کدام است؟ روشن است که وظیفه بنده در اینجا نگاه فلسفی به این سوال است. وقتی سوال می­کنم که حقوق بشر کدام است این سوال را به دو طريق مي‌شود تفسير كرد: یکی اینکه موارد و مصادیق حقوق بشر کدام است؟ يا با تفسيري دقيق‌تر اينكه یک امر دارای چه خصوصیاتی باید باشد تا آن را حق بشر بدانیم؟ به تعبیر دیگر ملاک و محک حق بشر بودن چیست؟ از آنجا كه «حقوق بشر» مفهومي است مركب از مفاهيم بشر و حقوق او، پس اگر بخواهيم «حقوق بشر» را تعريف كنيم، نخست بايد بشر را تعريف كنيم. اول باید بدانيم بشر کیست؟ سپس دريابيم چه حقوقی به او تعلق می‌گیرد؟ و اصلاً حق به چه معنا است؟

در مواجهه با سؤال از چيستي بشر ممكن است دو نوع رويكرد اتخاذ كرد. يكي اينكه اين سؤال را از اصل بيهوده و انحرافي بخوانيم: ما همه مي‌دانيم كه بشر چيست و كيست و اينكه در امري چنين بديهي تشكيك شود و توضيح واضحات خواسته شود به انحراف بردن اصل بحث از حقوق بشر است. اين سؤال صرفاً باعث اتلاف وقت است و تنها فلاسفه از سر بيكاري به چنين سؤالاتي مي‌پردازند. رويكرد ديگر آن است كه بكوشيم با استدلال‌هاي متافيزيكي چيستي بشر را تبيين كنيم. مثلاً استدلال كنيم كه همه انسانها بر اساس فطرت پاك خود مي‌دانند كه بشر چيست زيرا به قول افلاطون همگي پيش از آمدن به اين جهان با صورت مثالي بشر آشنا شده‌اند، و يا به قول قائلين به تصورات فطري، ما با تصوري از بشر حك شده در ذهن خود به اين جهان پاي مي‌گذاريم. پس با رجوع به فطرت پاك انساني به وضوح در مي‌يابيم كه بشر چيست. يا اينكه با روش ارسطويي در پي كشف ذات بشر در آئيم و مثلاً وي را حيوان ناطق بشناسيم. پس هر چيزي كه حيوان باشد و ناطق باشد بشر است.

اجازه می‌خواهم با ذکر چند مثال اولاً نشان دهم که این طور نیست که مفهوم بشر مفهومی‌ بدیهی‌ و روشن باشد به نحوی که هر کس بتواند مصادیق بشر را از غیر آن تمیز دهد و به این ترتیب نتیجه بگیرم که گریزی نداریم مگر این که با تأمل در مفهوم بشر دامنه آن را روشن کنیم؛ در ثانی‌، نشان دهم که بحث متافیزیکی درباره چیستی بشر عملاً کمکی‌ برای روشن سازی مفهوم بشر نمی‌‌کند.

فرض کنید که باخبر شویم سفینه‌ای‌ بر زمین نشسته و موجودی فضایی از آن‌ خارج شده است. مسلم است که آن موجود ناطق است. آیا ما حق داریم که سفینه آن موجود را مصادره کنیم و خودش را نابود سازیم و مثلاً او را به آزمایشگاه ببریم و شرحه شرحه کنیم تا ببینیم ساز و کار بیولوژیکی وی چگونه است؟ یا این که باید برای وی حقوقی را که برای بشر قائلیم قائل باشیم و حق حیات، حق مالکیت، و حق آزادی وی را محترم بشماریم؟ اگر موجود فضایی هیبتی‌ تماماً انسانی‌ داشته باشد، احتمالاً دسته‌ای‌ از این حقوق را برای وی قائل می‌‌شویم. اما اگر بدنی متفاوت با بدن ما داشت چطور؟ تا چه میزان بدنش با بدن ما تفاوت داشته باشد برای وی هویت انسانی‌ قائل می‌‌شویم، و از چه میزان به بعد دیگر وی را انسان نمی‌‌دانیم؟ فرض کنید آن موجود فضایی اگر چه ناطق است، ولی‌ نطقی از سنخ دیگر دارد. یعنی‌ ساختار منطقی‌ حاکم بر ذهن وی با ساختار منطقی‌ ذهن ما متفاوت است. مثلاً اگر ما از مقدماتی نتیجه الف را می گیریم وی از همان مقدمات نتیجه ب را بگیرد. اگر موجود فضایی بدنی کاملاً مشابه بدن ما داشته باشد، ولی‌ نطقش این چنین از نطق ما متفاوت باشد، آیا وی را انسان می‌دانیم؟ وقتی‌ با چنین مواردی سر وکار پیدا کنیم روشن می‌‌شود که اصلاً این طور نیست که همه به بداهت بدانیم انسان یعنی‌ چه. از طرف دیگر، نه با رجوع به شناخت‌های فطری یا افلاطونی و نه بر اساس تعریف ارسطویی حیوان ناطق قادر به پاسخ به این سؤال‌ها نیستیم.

ممکن است ایراد شود که از همین مثال فضایی روشن می‌‌شود که فلاسفه بیکارند و می‌‌نشینند برای خود خیال می‌‌بافند و مسائلی‌ را طرح می‌‌کنند که هرگز مبتلا به نیست! پس اجازه دهید از آسمان به زمین بیایم و مثالی زمینی‌ بزنم. می‌‌دانیم که از لحاظ تکنیکی‌ استنساخ انسان دور از دسترس نیست، و حتی ممکن است که این کار تا کنون صورت گرفته باشد. در استنساخ یک سلول را از بدن جاندار می‌‌گیرند و همه ژن‌های آن را فعال می‌‌سازند و به این ترتیب آن‌ را به نطفه تبدیل می‌‌کنند. سپس این نطفه را رشد می‌‌دهند تا به جانداری کامل تبدیل شود. آیا نتیجه استنساخ از انسان را باید انسان دانست؟ پاسخ چه مثبت باشد چه منفی‌، بر چه اساسی‌ از پاسخ خود دفاع می‌‌کنیم؟ اگر به جای این که این فرایند را از یک سلول انسانی‌ جاندار شروع کنیم از ترکیب مواد شیمیایی بی‌ جان شروع کنیم، یعنی‌ با ترکیب مواد شیمیایی سلول اولیه و نطفه را بسازیم، موجود نهایی حاصل از فرایند را می‌توان انسان نامید؟ ممکن است بگوییم این موجود انسان است چون فکر می‌کند و هیبت انسانی‌ دارد. پس اگر بدنش ناقص باشد دیگر انسان نیست؟ یا این که قائل می‌‌شویم مادامیکه فکر می‌کند انسان است. در این صورت اگر ما ماشینی بسازیم که دقیقاً چون انسان فکر کند ولی‌ فاقد بدن انسانی‌ باشد، آن ماشین انسان است؟ و سؤالات بسیاری از این قبیل می‌‌شود مطرح کرد. در تمام این سؤالات مشکل ما این است که نمی‌‌توانیم حدی را که انسان را از غیر انسان جدا می‌‌کند معلوم کنیم.

ممکن است باز هم اشکال شود که این مثال‌ها همچنان غیر واقعی‌ اند و مشکلاتی را بیان می‌‌کنند که در عمل با آنها مواجه نیستیم. اگر چه با این نظر موافق نیستم و معتقدم اگر بعضی‌ از این سؤال‌ها مسئله امروز ما هم نباشد قطعأ مسئله فردای ما هست، ولی‌ اجازه دهید باز هم مثال خود را ملموس تر کنم. اگر کسی‌ دچار مرگ مغزی شد و حیاتش تنها به واسطهٔ اتصال به دستگاه در بیمارستان ادامه یافت، آیا ما مجازیم دستگاه را قطع کرده و مانع ادامه حیات وی شویم؟ آیا وی دیگر انسان نیست؟ اگر انسان است، چگونه می‌‌شود حق حیات را از وی سلب کرد؟ روشن است بدون تعریف مفاهیم «انسان»، «حق» و «حیات» نمی‌‌توان به این سؤالات پاسخ گفت.

بنابر این، این سؤال که بشر چیست پاسخ روشن و پیش پا افتاده‌ای‌ ندارد و چنین سؤالی صرفاً مسئله فلاسفه جدا افتاده از واقعیات روزمره نیست. برای این که موضع خود را در امور روزمره تعیین کنیم باید به این سؤال پاسخ دهیم. بالاتر از همه این مثال‌هایی‌ که ذکر شد، به یاد بیاورید که کم نیستند افرادی که می‌‌گویند بشر کسی‌ است که نوع خاصی‌ از باور را داشته باشد، و یا به آداب و رسومی خاص مقید باشد. پس آنهایی را که خارج از مجموعه مطلوب ایشان قرار می‌‌گیرند اصلاً بشر نمی‌‌دانند، و طبعاً هیچ گونه حقی‌ یا حرمتی برای ایشان قائل نیستند. این نوع نگاه که در واقع هیچ چیز برای حقوق بشر باقی‌ نمی‌‌گذارد ریشه در تعریفی‌ دارد که صاحبان این رویکرد برای بشر ارائه می‌‌کنند.

دیدیم که از یک سو تعریف بشر تعریفی‌ روشن و بدیهی‌ نیست که بدون مجادله همگان در آن‌ اتفاق نظر داشته باشند، و از سوی دیگر پاسخ‌های متافیزیکی که به پیروی از افلاطون و ارسطو به پرسش از چیستی بشر داده شده است پاسخ‌های راه گشایی نیستند و در عمل مسائل ما را حل نمی‌‌کنند. پس آیا اساساً برای سؤال از چیستی بشر امکان پاسخ هست؟

پیش از آن که به چگونگی‌ امکان پاسخ به سؤال از چیستی بشر بپردازم، باید اشاره کنم که سؤال در مورد دومین مفهوم مندرج در حقوق بشر، یعنی‌ سؤال از مفهوم حق نیز درگیر مشکلات مشابه است. برای روشن کردن این که حق چیست و چگونه حقوق بشر را می‌‌توان تمیز داد، ممکن است به روش بحث‌های متافیزیکی حق را مثلاً با ارجاع به مفاهیم پایه‌ای‌ دیگری چون عدالت و خیر تعریف کرد و نهایتاً تعریف این مفاهیم پایه‌ای‌ را به عقل سلیم، فطرت پاک، و ایده‌های افلاطونی واگذار کرد. اما مشکل هنگامی رخ می‌‌نماید که در مورد مصادیق حق می‌خواهیم تصمیم بگیریم؛ با ارجاع به این منابع هرگز نمی‌‌توانیم به توافقی همگانی در تشخیص حق برسیم. صاحبان سلیقه‌های مختلف، در تعریف حق و تعیین حقوق بشر آرایی کاملاً ناسازگار صادر می‌‌کنند و همگی‌ برای درستی‌ رأی خود به عقل سلیم و فطرت پاک انسان استناد می‌‌کنند، و هر کدام طرف مقابل را به فقدان عقل سلیم و داشتن فطرت آلوده متهم می‌‌سازد. روشن است که با تمسّک به فطرت به هیچ روی نمی‌توان اختلاف نظر در مورد چیستی حق را برطرف کرد.

راه متافیزیکی دیگری که عموماً برای تعریف حق بشر استفاده می‌‌شود پیروی از رویکرد ارسطویی با دست آویختن به ذات انسان است. مثلاً گفته می‌‌شود که «حقوق بشر آن دسته از حقوق‌اند که انسان‌ها به واسطهٔ کرامت ذاتی خود دارا هستند». این تعریف چندین اشکال مبنایی دارد. اول اینکه مفهوم حق در این جا مفهومی‌ بدیهی‌ فرض شده است و حقوق بشر به عنوان زیر مجموعه‌ای‌ خاص از مجموعه تمامی حق‌ها تعریف شده است. دیگر اینکه مفهوم کرامت انسانی‌ که در این تعریف نقشی‌ محوری دارد مفهومی‌ کاملاً مبهم است، و بنابر این تعریف فوق به جهت ابهام کلی‌ آن اصلاً تعریف نیست. کرامت ترجمه Dignity است که از ریشه لاتین و به معنی‌ ارزش است. پس در تعریف ادعائی، مفهوم «حق انسان» به کمک مفهوم «ارزش انسان» تعریف می‌‌شود. اما آیا اینکه «انسان ارزش دارد» به غیر از این معنی‌ می‌‌دهد که «انسان حقوقی دارد»؟ به عبارت دیگر، آیا «ارزش داشتن» و «حق داشتن» دو روی یک سکه نیستند و در واقع یک مفهوم را نمی‌‌سازند؟ به نظر من پاسخ به این سؤال مثبت است و من به هیچ طریقی نمی‌‌توانم ارزش انسان را بدون تکیه بر حقوق انسان تعریف کنم. پس این گفته که «حقوق بشر حقوقی هستند که انسان به واسطهٔ ارزش ذاتی خود دارد» قابل تحویل به این جمله است که «حقوق بشر حقوقی هستند که انسان به واسطهٔ حقوق ذاتی خود دارد». اگر کلمات اضافی را حذف کنیم، این جمله تبدیل می‌‌شود به «حقوق بشر ذاتی وی هستند». می‌‌بینیم که لفظ زیبای کرامت اصلاً از این میان حذف شد، چون در واقع به ما هیچ نمی‌گفت! حال روشن می‌‌شود که محوری‌ترین مفهوم این تعریف ادعائی مفهوم «ذات بشر» است. ارسطو در ذات بشر دو عنصر حیوانیت و نطق را یافت و انسان را حیوان ناطق نامید. پیروان ارسطو از دوره وی تا کنون با همه دقتی‌ که در ذات بشر کرده‌اند نتوانسته‌اند ذات بشر را بهتر از این تعریف کنند. در این دو عنصر ذاتی شما هر چه بگردید حقی‌ یا ارزشی پیدا نمی‌‌کنید تا آن را حق ذاتی بشر معرفی‌ کنید (با فرض این که پیشاپیش بدانید حق یعنی‌ چه)! پس با تمسّک به مفهوم کرامت ذاتی اگر چه ما می‌‌توانیم جملات زیبایی‌ در تعریف حقوق بشر بسازیم، ولی‌ این جملات به کلی‌ فاقد محتوا هستند.

یک پاسخ سطحی که عموماً برای تعریف حق ارائه می‌‌شود این است که حق چیزی است که قانون به ما عطا می‌‌کند. معنی‌ این حرف آن‌ است که با ظهور قانون مفهوم حق پیدا شده است. در این پاسخ به وضوح بین مفاهیم «حق قانونی»“ و «حق» خلط شده است. گویی پیش از وضع قوانین ما فاقد هرگونه حقی‌ بودیم؛ حق حیات نداشتیم، حق نداشتیم چیزی را تملک کنیم، و حق نداشتیم عقاید خود را اظهار کنیم! گویی قانون آمده است و برای ما بهرمندی از این مزایا را مجاز کرده است! در واقع و درست بر عکس این نظریه، حق چیزی است که قانون آن‌ را از ما سلب می‌‌کند. پیش از این که قانون بیاید ما حق مطلق در همه زمینه‌ها داشتیم. قانون نه برای اعطای حق، بلکه برای محافظت از حق آمده است و این وظیفه را اتفاقا از طریق محدود کردن دامنه حق انجام می‌‌دهد. قسمتهایی از حقوق هر کدام از ما را سلب می‌‌کند تا مانع تزاحم حقوق هر کدام با حقوق دیگران شود، و با رفع تزاحم امکان صیانت از حقوق ما را فراهم می‌‌کند. قانون میزانی‌ از دامنه حقوق را جدا می‌‌کند و آن را به عنوان «حقوق قانونی» به رسمیت می‌‌شناسد؛ پس کار قانون «به رسمیت شناختن» حق است که امری است به کلی‌ متفاوت با «اعطا» حق. پس حق مفهومی‌ نیست که با آمدن قانون ظاهر شده باشد؛ بلکه بر عکس مفهوم قانون در پرتو مفهوم حق شکل گرفته است.

اکنون به مسئله اساسی‌ خود بازگردیم: چگونه می‌‌شود چیستی بشر و چیستی حق و مصادیق حقوق بشر را تعیین کرد؟ تعیین این که چگونه می‌توان یک مفهوم را تعریف کرد به عهدهٔ فلاسفه است. رویکرد‌های سنتی‌ متافیزیکی، اعم از رویکرد‌های افلاطونی یا ارسطویی، تا کنون در تعریف مفاهیم نا کام بوده‌اند. همچنان که دیدیم پس از گذشت چند هزار سال متافیزیک کماکان ناتوان از حل مسائل طرح شده در مثال‌های ماست. نه با ارجاع به شناخت‌های فطری و نه با مطالعه ذوات موجودات، مفاهیم مندرج در حقوق بشر قابل تبیین است. اگر چه رویکرد‌های سنتی‌ در فلسفه در حل این مشکل راه به جایی‌ نمی‌‌برند، ولی‌ به اعتقاد من این سؤالات را می‌توان با پیروی از رویکرد فیلسوفان تحلیلی پاسخ داد. هر مفهوم (از جمله مفاهیم مندرج در حقوق بشر) کلمه‌ای‌ است که توسط استفاده کنندگان از زبان مربوط به کار می‌‌رود، و معنی‌ هر کلمه به قول ای‌. جی‌. مور از نحوه استفاده از آن کلمه و یا به قول کواین از رفتار استفاده کنندگان از آن کلمه دریافت می‌‌شود. برای این که دریابیم بشر یعنی‌ چه باید ببینیم معمولاً با این کلمه به چه موجوداتی اشاره می‌‌کنند. اگر مردم با کلمه بشر به موجود حاصل از استنساخ نیز اشاره کنند پس آن موجود نیز بشر است. نحوه کاربرد کلمات زبان در طول زمان دستخوش تغییر می‌‌شود و به تناسب دامنه مصادیق یک کلمه تغییر می‌یابد. مثلاً موجودی که امروز بشر نامیده نمی‌‌شود ممکن است در دوره‌ای‌ دیگر بشر نامیده شود. در تعیین اینکه آیا مثال‌هایی که آوردم بشر هستند یا خیر باید ببینیم آیا مردم در مواجه با آن موجودات آنها را بشر می‌‌نامند. اگر فردا موجودات فضایی برای مردم موجودات مأنوسی شدند به طوری که مردم میان آنها با بنی آدم فرقی‌ نگذاشتند، پس آنها نیز بشر خواهند بود و تمام حقوق مربوط به بشر به آن موجودات نیز تعلق می‌‌گیرد، گرچه ممکن است امروز مردم آنها را بشر ندانند و در نتیجه حقوق بشر به آنها تعلق نگیرد. به تعبیر دیگر، این که چه چیزی داخل در مجموعه بشر‌ها قرار می‌گیرد به قبول یا رد مردم بر می‌گردد، و البته اقبال مردم ممکن است در گذر زمان دستخوش تغییر شود و بعضی‌ چیزها را داخل در مجموعه بشر‌ها کنند (و احتمالا بعضی‌ دیگر را از این مجموعه خارج کنند). این که چه مواردی جزو حقوق بشر است نیز به همین طریق معنی‌ شناختی‌ قابل تعیین است، اما به جهت ضیق فرصت از توضیح بیشتر این مطلب خودداری می‌‌کنم.

از آنجا که نحوه استفاده مردم از یک مفهوم تابع متغیر‌های زیادی مانند زمان، مکان، فرهنگ و دین است، بنابر این معنی‌ جهانشمولی برای یک مفهوم نمی‌‌توان تعریف کرد. یعنی‌ نمی‌‌توان یک مفهوم را طوری تعریف کرد که از ازل تا ابد و برای همهٔ مکانها و انسانها صادق باشد. پس نتیجهٔ رویکرد پراگماتیستی به معنی‌ مفاهیم آن می‌‌شود که مفاهیم حقوق بشری نمی‌‌توانند جهانشمول باشند. برای این که شأنی جهانشمول برای حقوق بشر بسازیم تنها راه این است که شناخت حقوق بشر را فطری یا محصول شناخت ذات انسان بدانیم. اما دیدیم که هیچ کدام از این دو راه در عمل به کار نمی‌‌آید. پس به ناچار رویکرد پراگماتیستی اتخاذ می‌کنیم، و با این رویکرد اگر چه تقریباً تمام اختلافات مربوط به مصادیق مفاهیم مندرج در حقوق بشر به طریقی عینی قابل حل می‌‌شوند، اما ظاهراً این نتیجه نامطلوب نیز حاصل می‌‌شود که حقوق بشر اساساً قابلیت جهانشمولی ندارد. اما این مطلب نباید مایه نگرانی شود. به نظر من با رویکرد پراگماتیستی می‌توان جهانشمولی محدودی برای حقوق بشر ثابت کرد، و این مقدار جهانشمولی برای رفع مشکلات مبتلا به در عرصه حقوق بشر کفایت می‌‌کند. اما توقع جهانشمولی مطلق برای حقوق بشر توقعی خام است و با هیچ رویکردی قابل اثبات نیست. بحث از چگونگی‌ جهانشمولی حقوق بشر فرصت مبسوط و مستقلی می‌‌طلبد.


متن سخنرانی دکترناصر قربان نیا(عضو هيات علمي و مدير گروه حقوق دانشگاه مفيد)


   

بنده اولاً هم روز حقوق بشر را خدمت دانشجویان گرامی و اساتید ارجمند تبریک عرض میکنم و هم روز وحدت حوزه و دانشگاه که دیروز بود و پشت سر گذاشتیم و سپاسگزاری میکنم از دانشجویان عزیز که این برنامه را ترتیب دادند ابتکار شایسته و ارزشمندی است از بیانات عالمانه جناب آقای دکتر موسوی شخصا بهره مند شدم و طبعا شما هم به همین ترتیب. وقتی عنوان چالش های مفهومی حقوق بشر را دوستان عزیز دانشجو به بنده ارائه کردند من فی الفور می خواستم خدمتشان عرض کنم که در عالم حقوق ما چندان با چالش مفهومی مواجه نیستیم. نه این که اصلا مشکل مفهوم نداریم ولیکن مشکل اساسی نیست در حدی نیست که به عنوان یک چالش یک challenge یا حتی یک dilemaبتوانیم از آن یاد بکنیم. یک امر دشواری نیست که برون رفت از آن آسان نباشد بلكه با استفاده از قواعد تفسير رفع ابهام و اجمال مي كنيم ولی با خود اندیشیدم که به هر حال بحث میان رشته ای است و در حوزه فلسفه و سیاست هم قرار است از آن بحث بشود.  از این چالش ها در دو حوزه دیگر قرار است بحث شود که البته به اعتقاد من در حوزه سیاست هم دچار چالش مفهومی در قلمرو حقوق بشر نباید باشیم. اما حوزه فلسفه پر از چالش مفهومی است. برخی از مسائل را اشاره فرمودند من یک اشاره ای به بعضی چیزهای دیگر می­کنم. بعد می روم به حوزه خودم يعني  حوزه حقوق. چرا می گوییم در حقوق دچار چالش مفهومی نیستیم‌؟ بعدا مثال هایش را عرض می کنیم که معلوم می­شود در کجا دچار یک مشکل جزئی ممکن است باشیم. به هیچ وجه پا در کفش فلسفه نمیکنم پا در کفش سیاست هم نمی کنم. گرچه حقوق بشر ذاتا یک مفهوم فلسفی است این را بنده قبول دارم .ولي سایه سیاست به شدت بر آن سنگینی میکند و شاید هیچ امر ذاتا فلسفی مثل حقوق بشر به اين اندازه کار سیاست نیامده باشد و مورد استفاده و گاه سوء استفاده سیاست مداران قرار نگرفته باشد بنابراین اگر بخواهیم چالش های حقوق بشر به طور عام نه چالش های مفهومی را بررسی کنیم باید بگویم که یک قسمت چالش مربوط به چالش های مفهومی است که در حوزه فلسفه دچار آنیم این مشکل فلسفی است و یک دسته از  چالش هاي حقوق بشري  بعد سیاسی دارد .چالش ها به طور عمده در حوزه حقوق بشر ناشی از مباحث نظری، مباحث فلسفی و بحث های عملی است .استفاده های ناشایست بعضا و استانداردهای دو گانه در حوزه سیاسی واستفاده ابزاری از حقوق بشر و مانند این ها. همین مقدار گویا مسئله را تا حدودی روشن میکند.

اما نكته دوم بنده شخصا جزء کسانی هستم که به بنیان گرایی در حوزه حقوق بشر سخت معتقدم و کارکرد گرایی را شدیدا نقد می کنم. اما به هر حال کارکرد گرایانی مثل ریچارد رورتی ، لورن لوماسکی و مکین تایر حتما مشکلاتی از این دست را دیدند. این چالش های مفهومی در حوزه فلسفه را دیدند که تصریح می کنند حقوق بشر در هیچ چیز خود مرهون مباحث نظری و فلسفی نیست.مي گويند حقوق بشر در هيچ حدي مديون معرفت اخلاقي نيست  اولا گفتم من این حرف را قبول ندارم مي خواهم دغدغه آنها را متذكر شوم. رورتی شدیدا و مصرانه می گوید که حقوق بشر توسعه اش مرهون حساسیت آفرینی است. شرح قصه های بلند و غم انگیز نقض هاي  گسترده حقوق بشر در گوشه و کنار دنیا و شرمنده سازی دولت ها و با استفاده از وجدان و عواطف انسان ها امری است که باعث میشود حقوق بشر توسعه پیداکند. حقوق بشر مرهون بحث های فلسفی و مباحث نظری نیست به همین جهت هم گفته میشود که اصلا در اعلامیه جهانی حقوق بشر و در اسناد بعدی الزامی حقوق بشر عمدا نسبت به مبانی حقوق بشر سکوت کرده اند. برای اینکه به مجرد اینکه بحث از مبنای حقوق بشر در بگیرد که بحثی ذاتا  فلسفی و نظری است اول مناقشه، جنگ و دعواست. درست  فرمودند اساسا اعلامیه جهانی حقوق بشر مبنای مصلحت گرایانه و عمل گرایانه دارد. حقوق بشر را باید فیلسوفان تدوین کنند نه دولت ها. به تعبیر مرحوم آقای مطهری با بشین و پاشو و یا کوپن توزیع کردن و با رای گرفتن حقوق بشر توجيه نمیشود. این کاملا حرف درستی است. اما اگر عمدا از مبنای حقوق بشر سخن نگفتند برای اینکه مناقشه آغاز نشود، اگر قرار باشد آغاز کنیم پس نخست بايد بگوييم مبنای حقوق بشر چیست؟

به اعتقاد من آنچه در آغاز باید بحث بکنیم بحث از Justification  حق است. توجيه حق هاست. آن وقت سخن این است که آیا مبنای حقوق بشر کرامت انسانی است؟ مبنای حقوق بشر ارزشهای اخلاقی است؟ مبنای حقوق بشر حقوق طبیعی است؟ مرجع تشخیص حقوق طبیعی کیست؟ اگر مبنایش شهود باشد ، شهود من یک چیز دریافت میکند شهود شما چیز دیگری را. غربی یک شهود دارد شرقی یک شهود دارد. مسلمان و غیر مسلمان شهودشان متفاوت است. چنانکه تک تک آدمها ممکن است شهودهای متفاوت داشته باشند. اگر مبنای حقوق بشر دین است، اراده ی خداست . ايران کدام خدا؟ خدای مسیحیت ، خدای یهود ،خدای اسلام ،خدای اسلام شیعه یا خدای اسلام اهل سنت.  کدام خدا؟ اراده خدا با كدام مبناي معرفتي و كدام رويكرد ديني مبنای حقوق بشر می شود بنابراین می­بینیم که دامنه اختلافات و نزاع ها به شدت گسترش مي يابد. این بحث ها در مدرسه ها ، دانشگاهها و دانشکده ها باید صورت بگیرد . عميقا هم باید صورت بگیرد. به اعتقاد من هم شناخت مبانی حقوق بشر در توسعه حقوق بشر کمک می­کند. با کسانی مثل آلن گیورث، مایکل پری هم اعتقادیم و حقوق توسط فیلسوفان حق تبیین شود. این ها چالش حقوق بشر است اما چالش مفهومی حقوق بشر نیست. نكته سوم اينكه ممکن است حتی در سر آغاز حقوق بشر هم بحث داشته باشیم که نقطه آغاز توجه به مفهوم ؟؟؟ حقوق یاrights كجاست. چه زمان بود، محل اختلاف است.مکین تایر میگوید که سرآغاز شناسایی مفهوم  حق توسط غربی ها و اروپایی عبارت از قرن 14 میلادی آن هم توسط ویلیام اوکام یا اوکامی اهل اوکام انگلستان است. برای اولین بار او مفهوم حق را در معناي مورد نظر در حقوق بشر شناسایی کرد. قبل از او نه دنیای غرب و نه دنیای شرق حق را نشناخته بودند . بله حق را در مبنای to be right شناخته بودند یعنی حق بودن نه حق داشتن. حق داشتن در این مفهومی که در حوزه حقوق بشر از آن سخن می گوییم .اما ویلیام اوکام در قرن 14 ابتدائاآمد.Conceptright را به معنای داشتن حق ، داشتن یک حق و امتیاز مطرح کرد.بعدها غربی ها هم شناختند .بعد وارد دنیای اسلام هم شد . کسانی در ادبیات حقوقی فارسی همین حرف به اعتقاد من نادرست را مطرح کرده اند. در کتاب های فارسی قابل توجه هم ذکر شده است . من گاهی می­گویم در خصوص غربی ها ممکن است این حرف را كه گرچه آنجا هم درست نيست. اگر به آثار متالهاني مثل ؟؟/ نگاه كنيم به مفاهيمي چون عدالت بر مي خوريم كه بدون مفهوم حق قابل توجيه نيست. البته اين را قبول داريم كه واژه Human rights كاملا درست است. اگر در آثار کسانی مثل کانت هم بگردیم به هیچ وجه حقوق بشر human rights  را نمی ببینیم بله right of man داریم، حق انسان را داریم ولي روشن است كه در بحث در حق ماهيتا اينها باهم فرقي ندارند. حقوق بشر در معناي رايج و شناخته شده یک مفهوم کاملا مدرن است که به اعتقاد من نباید خیلی در آن تردید علمی کرد . آن سخن که دنیای اسلام هم  حق را نشناخته بود هیچ کار دشواری نداریم. برای اثبات نادرستی حرف مکین تایر کافی است قرآن را باز کنند وآن آیه شریفه را ببینند " و فی اموالهم حق معلوم للسائل والمحروم " ممکن است بگوییم ابن حق بحث حقوق بشری امروز نیست. اما حق در معنای داشتن یک امتیاز و سلطه در قرآن کریم استفاده شده است . در نهج البلاغه و نهج الفصاحه از مفهوم حق در همین معنای امتياز، سلطه و توانايي داشتن، نه حق بودن، نه راست بودن در برابر باطل بودن وجود دارد . رسالة الحقوق امام سجاد(ع) را  وقتی نگاه کنید می بینید حق در همین معنا استعمال شده است. بحث حقوق بشر نیست بحث حق را عرض می کنم . مفهوم حق مفهوم کهنی است . حق به معنای امتیاز داشتن ، سلطه داشتن  ، توانایی داشتن ، قدرت داشتن و مصونیت داشتن که تمام اینها را در رسالة الحقوق امام سجاد (ع) پیدا می کنید . اگرچه برخی از مسائل در آن هست که اگر به زبان حق امروز آن را مطرح کنیم جاي بحث و تامل دارد. بنابرابن چالش در حقوق بشر وجود دارد آن هم چالشهای جدی .اما خود حقوق بشر چیست ؟خود حق چیست؟از جهت مفهومی دو بحث جدی وجود دارد . یکی آن چیزی است که آقای هوفلد آمریکایی  مطرح کردند و کاملا هم تلقی به قبول شده است. آنهم در شناحت مفهوم حق است . آیا حق به معنای مطالبه است ؟ ایا حق به معنای ازادی است؟ ایا حق به معنای امتیاز است؟ حق به معنایpower و قدرت است؟ چه رابطه ای در اینجاها ما بین تعهد و حق ایجاد می شود ؟ ماهیت تعهدی که در برابر این حق شکل می گیرد چیست؟ ایا بین اینها ملازمه وجود دارد ؟ ایا همواره اگر حقی وجود دارد در برابرش تکلیف هم هست ؟ اگر تکلیفی وجود دارد همواره می شود مطالبه کرد یا قابلیت مطالبه ندارد. فقط حق ادعاست که قابلیت مطالبه را دارد. اینها بحث هايي مفهومی است ولی بحث فلسفی است نه حقوقي . این هم بحث فلسفی است. به اعتبار دیگر هم بحث مفهومی حق دچار مشکل است. بنابراین این حقوق بشر هم دچار چالش است. آن هم فهم این است که حق یعنی چه؟ اصلا مفهوما عنصر مقوم مفهوم حق عبارتست از اراده ی آزاد یا منفعت تضمین شده است. آن وقت اگر گفتیم مقوم مفهوم حق عبارتست از اراده آزاد که نظریه choice است خوب با مشکلاتی مواجه خواهیم شد. آیا مجانین که اراده آزاد ندارند ، حق ندارند؟ مسلما انسان هستند. کودک که اراده بزرگسال را ندارد حق ندارد. اگر کمی گسترده بحث كنيم و از حقوق بشر خارج شویم حیوانات حق ندارند.حقوق بشر دیگر نیست. گیاه چطور؟ گیاه حق ندارد یا حق دارد. از حوزه حقوق بشر بحث مفهومی حق را اشاره كنم اگر حق را گفتیم ، مصلحت یا منفعت تضمین شده یعنی هرجایی که منفعتی وجود دارد حق وجود دارد یا عکس قضیه است. هرجا حق است منفعتی هست. اگر درجایی منفعتی وجود نداشته باشد حق وجود ندارد. در عالم حقوق مواردی داریم که قاضی حق دارد و حکم صادر می­کند اما خودش منفعتی ندارد. حقی وجود ندارد. آیا این تعبیرها جامعیت دارد . دو نسل حقوق بشر را براساس کدامیک از این دو در بحث مفهومی می­شود توجيه کرد؟ حقوق نسل دوم بشر یعنی حقوق اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی را براساس نظریه اراده می­شود توجيه کرد یا براساس تضمین حق و بالعکس. اینها بحث های مفهومی در بحث حقوق بشر است كه تماما فلسفي است. هیچ تردیدی در آن وجود ندارد و باید حتما شکافته شود. مبنای مسئله باید روشن شودکه هم در توسعه حقوق بشر نقش بازی می کندو هم از انحراف حقوق بشر جلوگیری می کند و هم در تفسير حقوق بشر بكار مي آيد.  بی توجهی به مبانی حقوق بشر بی گمان مي تواند حقوق بشر را به انحراف بکشاند. رأی 1996 ، ICJ ، دیوان بین المللی دادگستری را وقتی مراجعه کنید ملاحظه می­کنید که من گاهی ازآن تعبیرمیکنم به افتضاحی که دیوان به بارآورد. درتحدید و کاربرد سلاح های هسته ای چنين رای مشورتی، چنين فتوايي جز با بی توجهی به مبنای حقوق بشر و حقوق بشردوستانه تحقق پیدا نمی کند. این که دیوان با آن یال وکوپالش بیاید بگوید که درحقوق بین الملل ماهیچ منعی نداریم برای استفاده ازسلاح هسته ای درشرایط حاد واستثنایی که کیان یک جامعه و تماميت يك دولت درخطراست. این رایی است که دیوان داده است ولی اگرکسی به مبنای حق توجه کند. قطعا حفظ کیان یک دولت را توجیهی برایاستفاده ی او از سلاح های شیمیایی،  سلاح های کشتارجمعی خاصه وسلاح هسته ای قرارنمی­دهد. البته دیوان نمی گوید که مسلما استفاده از سلاح هسته اي يا تهديد به بكارگيري آن مجازاست، می گوید منعی وجود ندارد يعني قاعده لوتوس يعني اصل اباحه ولی اگر کسی که به مبنا ی حقوق بشر وحقوق بشردوستانه توجه کند چندین منع پیدا می کند و سریعا فتوا به عدم جواز استفاده از سلاح هسته ای می دهد. بنابراین چالش در این حوزه فراوان داریم عرض کردم چالش سیاسی به طورگسترده داریم اما چالش مفهومی درحوزه حقوق بشر ازمنظرحقوق نداریم . نكته مهم ديگري كه مي خواهم عرض كنم اين است كه وقتی فیلسوفان ازحقوق بشر حرف میزنند مرادشان دسته ای ازحق های بنیادین اخلاق است که با مبانی فلسفی  وفلسفه ی اخلاقي قابل توجیه است وبه اعتقاد من این دسته ازحق های بنیادین اخلاق حق های جهان شمول اند که یک کثرت گرای تمام عیارفرهنگی هم نمی تواند از زیر بارآن شانه خالی کند. یک نسبیت گرای افراطی و extremist هم نمی تواند اززیرهسته ی سخت حقوق بشر بیرون برود و ناچار است آن را قبول کند. جماعت گرایان هم با آن مخافت ندارند چون آن حق ها برارزش های بنيادين اخلاقي جامعه بین المللی استوارند وتعبیر می کنیم امروز از آن ها به عنوان قواعدامری قواعد  تخلف ناپذیرند درهمه ی فرهنگ ها وجود دارد، اگرکسی آنقدرنسبیت گرا باشد که این ها را هم نپذیرد به هیچ وجه به هیچ لیستی ازحقوق بشرگردن نخواهد نهاد. فیلسوفان اخلاق آنچه را به عنوان حقوق بشر بايد مطرح شود طرح می کنند. درست می فرمایید آن وقت اعلامیه ی جهانی حقوق بشر از این منظر محل بحث قرار می گیرد.آنچه که  در آن آمده است یاجامعیت دارد؟ مانع است؟  یاچیزهایی که جزءحقوق بشر نیست در آن آمده است ويا چيزهايي كه جزء حقوق بشر هست نيامده است  این ها را می شود با حقوق طبیعی که گره می خورد به ارزشهاي بنيادين اخلاقي توجه كرد يا نه؟   

ولی حقوق دانان وقتی از از حقوق بشر حرف می زنند داستان به هیچ وجه این نیست ،مراد حقوقدانان بشر و حقوقدانان بطور عام از حقوق بشر آن لیستی از حقوق بشر است که در کنوانسیون های بین المللی در اسناد بین المللی حقوق بشر به رسمیت شناخه شده است یا ماهیت قراردادی دارد یا ماهیت  عرفی ندارد و یا پاره اي از آنها ماهیت امری دارند که فراتر از این هاست  و دولت ها متعهد به اجرای آنها هستند و باید به مفاد آنها عمل کنند، این مفهوم حقوق بشر است. هیچ مو هم لای درزش نمی رود.اما حقوقدانان وقتي حقوق بشر را بكار مي برد .گاه مرادشان نظام  و سيستم حقوق بشر است . به باور من حقوق بشر واقعا يك نظام حقوقي است  گرچه در عرض نظامهاي بزرگ حقوقي مثل اسلام،رومي ژرمني و كامن لا نيست،بلكه از جهاتي با آنها متفاوت است . ولي يك نظام است يعني مسائل و قواعد به هم پيوسته اي در اين نظام است،اصولي بر اين نظام حاكم است ،داراي مباني خاص است ،منابع ويژه اي دارد،متد استنباط خودش را دارد،مكانيسم اجرا داردو مانند آن. بنابراين گاه  وقتي مي گوييم حقوق بشرمنظور Human rights Law است. 

هیچ چالشی هم در مفهوم حقوق بشر در عالم حقوق وجود ندارد. حقوق بشر یعنی حقوق شناسایی شده برای بشر در جامعه بین المللی. به تعبیری حقوقی که انسان به عنوان اینکه انسان است انسان استعلايی،,بشر فارغ وغیرمعطوف به هر گونه عرضیات، بشر به عنوان بشر هرکس را که بتوان بشر اطلاق کنید. کودک است یا مجنون است ، عرض کنم به حضور شما داراست ندار است، موقعیت اجتماعی دارد یا موقعیت اجتماعی ندارد، مجرم است صالح است، فاجراست یا  تاجر است، هیچ فرق نمی کند. انسان به عنوان انسان هر کس را که توانستیم انسان تلقی کنیم، دارای این دسته از حقوق هست بنابراين ,در حقوق بشر چالش مفهومی نداریم .اما وعده دادم برخي از چالش ها يا ابهامات جزيي را كه با فن تفسير مي توان رفع كرد عرض كنم .مثلا در ماده شش ميثاق كه در مورد حق حيات است و از جواز مجازات اعدام حرف مي زند آنرا  منحصر مي كند به شديدترين جرايمThe most serious crimes، حالااين يعني چه ؟كدام جرم يا مثلا تعريف شكنجه چه؟ درد ورنج ناشي از شكنجه با درد و رنج ناشي از مجازاتهاي قانوني چه نسبتي دارد.ولي اينها را چالش نمي گويند. اين گونه ابهامها و اجمال ها و يا حتي تعارض ها در همه نظامهاي حقوقي وجود دارد.  


متن سخنان دکترسيد صادق حقیقت( عضو هيات علمي گروه علوم سياسي دانشگاه مفيد)


روز جهانی حقوق بشر را تبریک عرض میکنم از دانشجویان گرامی هم تشکر میکنم که این جلسه را بر پا کردند و به نوبه خود از فرمایشات اساتید استفاده کردیم من به هفت نکته اشاره میکنم:

1)علاوه بر این مساله که رشته های مختلف رویکردهای مختلف به بحث های حقوق بشر دارند در درون این رشته ها زیر رشته هایی هستند که بحث حقوق بشر نسبت به این ها جداگانه باید بررسی شود. در این جلسه ما حقوق بشر را از سه دیدگاه بررسی می­کنیم. من که از چشم انداز سیاست می خواهم نگاه کنم ،در خود علوم سیاسی هم زیر مجموعه هایی هست که این ها را جداگانه باید بحث کنم در شکل خاص در علوم سیاسی ،علم سیاست جامعه  شناسی سیاسی، اندیشه سیاسی و روابط بین الملل باید از یکدیگر جدا شود . در علم سیاست نگاه از جانب دولت بر جامعه است در جامعه شناسی سیاسی نگاه از جانب جامعه بر بالا است. در اندیشه سیاسی هم مباحث فلسفه سیاسی، فقه سیاسی و رشته های دیگر می­تواند مثل کلام سیاسی مطرح باشد. یک رشته هم با عنوان روابط بین الملل داریم. هرچند ممکن است در حوزه فلسفه سیاسی ما آشفتگی مفاهیم یا چالش های مفهومی را داشته باشیم ولی در حوزه علم سیاست، جامعه شناسی سیاسی و روابط بین الملل چالش های مفهومی حقوق بشری نداریم. پس باید قائل به تفضیل شویم. در علم سیاست و جامعه شناسی سیاسی و روابط بین الملل چالش های مفهومی نیست، اما در فلسفه سیاسی وفقه سیاسی بالاخص در خصوص حقوق بشر چالش مفهومی بیشتر است. آن جا هم که گفتیم چالش مفهومی نیست در واقع چالش مفهومی چندانی نیست وممکن است به شکل جزیی باشد.

2) در سطحی دیگر، مساله تا اندازه زیادی به مدرن یا سنتی بودن مفهوم حقوق بشر بر می گردد. مفهوم حقوق بشر یک مفهوم مدرن است . ولی وقتی با دین مقایسه می­شود چون دین بخشی از سنت است ما باید نسبت بین مفاهیم مدرن و سنتی را مشخص کنیم که چه نسبتی هست. من از اصطلاح ظرفیت سنجی استفاده می­کنم. ظرفیت سنجی یعنی ارائه کردن شاخص های مفاهیم مدرن و بررسی برتافتن یا بر نتافتن سنت نسبت به این معیارها.

3)آیا حقوق بشر مدرن سکولار است؟ مبنای نظری دارد یا ندارد؟ لیبرالی است یا خیر؟ همایش دوم حقوق بشر که در سال 1382 در این دانشگاه برگزار شد مربوط به این موضوع بود. بسیاری از اندیشمندان که خصوصا آمریکا واروپا حدود 50 نفر در این همایش شرکت کرده بودند معتقد بودند که مبانی نظری حقوق بشر را نباید بررسی کنیم زیرا اگر وارد شویم اشکالات تازه از آن جا آغاز می­گردد. من شخصا بنیان گرا هستم و معتقدم به مبانی نظری باید پرداخت.

4) برخی از مشکلات به جهانشمولی و نسبیت حقوق بشر بر می­گردد همان طور که می­دانید لیبرالیست ها معتقد به جهان شمولی حقوق بشر هستند . من شخصا انتقاد جماعت گرایان به لیبرال ها را می­پذیرم و بنابراین به اندازه ای در بحث حقوق بشر نسبی گرا هستم.

5) کشورهای اسلامی وقتی خواستند بحث حقوق بشر را به شکل خاص در بین خودشان بحث کنند به اعلامیه ای به نام اعلامیه جهانی حقوق بشر اسلامی رسیدند که در سال 1990 مصادف با 1411 قمری به تصویب کشورهای اسلامی رسید. کوشش بسیار خوبی بود چون ما بنیان گرا هستیم اعتقادمان این است که آغاز خوبی بود و می شود از اینجا بحث را ادامه داد اما مشکلات زیادی در این اعلامیه هست. ابهام مشکل نخست این اعلامیه است. در بسیاری از مواد اعلامیه چنین است که موادی که مخالف شرع مقدس اسلام است را بعد مشخص می­کنیم یعنی همه این حقوق وجود دارد جز مواردی که مخالف شرع اسلام است. این موارد هیچ وقت مشخص نشده و دیدگاه های متنوعی که در دولتهای اسلامی هست از دولت وهابی تا دولت سنی دیگر و تا دولت شیعه ایران هست نمی توان اینهارا مشخص کرد. ابهام دوم بسیاری از مواد اعلامیه با هم متناقض اند ابهام سوم این که ضمانت اجرا ندارد ونمی تواند داشته باشد؛ چون صرفاً یک اعلامیه است.

6) حقوق بشر یک رشته میان رشته ای است .بنابراین رشته های مختلف می توانند به آن بپردازند یکی ازکارهای خوب دانشگاه مفید این است که برای رشته حقوق بشر اساتید از رشته علوم سیاسی و فلسفه وحقوق تدریس می کنند و یک نوع جامعیت در دانشجویان این رشته می شود. وقتی که فلاسفه کارشان را تمام می کنند حقوقدانان و سیاستمداران کار خود را شروع می کنند. کلیت این بحث صحیح است ولی بخشی از مباحث علوم سیاسی بحث فلسفه سیاسی است فلسفه سیاسی بین رشته علوم سیاسی و فلسفه قرار دارد. جای تعجب این است که در کشورهای جهان اول فلسفه سیاسی زیر مجموعه رشته فلسفه است ولی در ایران زیر مجموعه علوم سیاسی است. به همین خاطر است که فلاسفه همان طور که اتهام به آن ها میزنند در ایران پا بر روی زمین ندارند و همیشه به کلیات میپردازند . اما اگر این سه رشته یعنی فلسفه حقوق و علوم سیاسی با هم به موضوع حقوق بشر بپردازند یک نوع تعامل به وجودمی آید که این تعامل مطلوبی است که می توانیم بگوییم از رویکردهای مختلف به بحث حقوق بشر می­باشد. یک مثال آتش گرفتن مدرسه پیرانشهر است. این خبر رامی شود از دیدگاه حقوقدانان بررسی کرد. حقوقدانان می توانند بحث کنند که آیا مدیر مدرسه جرمی مرتکب شده که این بخاری ها را عوض نکرده یا وزیر یا بقیه افراد. با دیدگاه حقوقی میتوان به یک مساله این چنینی نگاه کرد نمی­خواهم بگویم دیدگاه حقوقی دیدگاه ناقصی است. بلکه مسئله این است که دیدگاه های مختلف روی یک مساله حقوق بشری که می ایند تکمیل کننده هم هستند. در این مساله اگر از دید سیاسی نگاه کنیم ما این طور نگاه می­کنیم در یک سیستم مثل سیستم سیاسی اگر مساله توسعه وجود نداشته باشد اگر فاصله طبقاتی وجود داشته باشد اگر نظریه مشخصی در اقتصاد نباشد اگر فاصله طبقاتی زیاد شود اگر اختلاس ها مجاز شمرده شود و پول به مناطق فقیر اختصاص داده نشود این اتفاق بدیهی است پارسال افتاد امسال افتاد و پیش بینی میکنیم سال بعد هم بیفتد . پس به یک مساله حقوق بشری را میتوان از دیدگاه حقوقی به یک نحو و از دیدگاه سیاسی به نحو دیگر نگاه کرد.

7)در حوزه روابط بین الملل، گاه حقوق بشر به شکل ابزاری مطرح میشود. قدرت های بزرگ حقوق بشر را معمولا به شکل ابزاری نگاه می­کنند نه به شکل یک امر واقعی مثالی که می­توانیم برای آن بیاورم این است که سوریه تحت دیکتاتوری حافظ اسد و بعد بشار اسد داشت اداره میشد و مشکل چندانی نداشت. نظام دیکتاتوری بود ولی مردم زندگی خود را میکردند. اما چون  یک مشکلی برای ابرقدرتها در خاورمیانه وجود داشت و مساله ایران و حزب الله و سوریه برای غرب مساله مهمی بود، حقوق بشر ابزاری شد برای ابرقدرت ها تا این که مساله سوریه را به یک جنگ داخلی تبدیل کنند و جنگ داخلی در سوریه به این زودی ها حل نخواهد شد، و هرچند بشار اسد خواهد رفت، ولی بقایای این مشکلات و خسارات در سوریه و کشته هایی که بیش از 40 و شاید 50 هزار نفر باشد هیچ وقت جبران نخواهد شد. کشورهای غربی به شکل متعمدانه جنگ داخلی را با نام دموکراسی و حقوق بشر به سوریه تحمیل کردند. مسئله سوریه، جنگ داخلی ناجوانمردانه است، نه مسئله حقوق بشر و دموکراسی.












بازگشت           چاپ چاپ