English            
ایمیل |  سامانه کتابخانه |  سامانه اداری |  سامانه آموزش |  سامانه تغذیه |  انتشارات |  مرکز رایانه |  كانون دانش آموختگان |  سامانه نشریات  
خانه
درباره مفید
آموزش
دانشكده ها
پژوهش
مراکز مطالعاتی
کتابخانه
پذیرش
دانشجویان
رويدادها

عنوان : سلسله جلسات «زان یار دلنوازم» برگزار شد.
کد خبر : ۵۵۶
تاريخ :
 ۱۳۹۰/۱۲/۲۳ 
ساعت : ۱۱:۱۷:۴۷
عنوان گروه خبري : رويدادهاي دانشجويي . سمينار . رويدادهاي پژوهشي .

به گزارش روابط عمومي دانشگاه مفيد، سلسله نشست هاي علمي با عنوان«‌زان يار دلنوازم» با موضوع خداوند در فلسفه وعرفان  توسط انجمن علمي دانشجويي فلسفه دانشگاه مفيد در روزهاي ۸و۹و۱۶ اسفند ۱۳۹۰ در سالن آمفي تاتر دانشگاه مفيد برگزار شد. 

در ذيل به مختصري از مباحث اين نشست هاي علمي اشاره می شود:

 

جلسه اول:‌خداي فلسفه، خداي عرفان(سخنران: استاد محمدمهدي فقهي) ۹۰/۱۲/۸

سخن در باب «خدا» امر « سهل الممتنع» است.

سهل: از آن جهت كه حتي انكارش موجبات اثبات اوست(چرا كه به هنگام انكار نيز سخن از وجودي به ميان است).

ممتنع: بدان سبب كه همگان در وجودش حيرانند.

حقيقت وجودي انسان« تفكر» است،‌فلسفه و عرفان نيز برخاسته از تفكر با آغاز انسان متولد گشته اند.

انسان در جهان خارج با كثراتي مواجه مي شود و زماني كه پا از محسوسات فرا گذارد در خواهد يافت كه وراي اين كثرت، وحدانيتي لازم است و اين زماني است كه فلسفه زاده مي شود.

چنان كه ارسطو مي گويد: از محسوسات به معقولات گذر بايد.

و اين گذر، گذري فلسفي است كه هگل آن را «ديالكتيك» و ملاصدرا«حركت جوهري» ناميده اند.

ميان ذهن و عين نيز وحدتي لازم است(كه در نبودش«از خودبيگانگي» رخ مي دهد)

فلاسفه حل افتراق و خطاي ميان اين دو را از طريق«علم منطق»‌ميسر مي دانند و عرفا آن را حل شده توسط انبياء و معصومين دانسته اند.

آشتي بين دين و فلسفه در غرب توسط هگل انجام گرفته است.

خودآگاهي همان شناخت خداست زيرا خداوند خويش را در انديشه بشر آشكار مي سازد.

منشاء فلسفه «حيرت» است و منشاء عرفان«بيداري»، بيداري نسبت به درد جدايي:‌

بشنو از ني چون حكايت مي كند                         وزجدايي ها شكايت مي كند

فلاسفه مي خواهند معقولات خود را مشهود جلوه دهند حال آنكه عرفا در پي عقلانيت بخشي به مشهودات خويش اند.

سخن پاياني: هرگاه در ذات خدا بيانديشيد به ميزان تفكرتان از او دور مي شويد.

جلسه دوم: خداي مولانا     (استاد بابايي)۹۰/۱۲/۹

مولانا با خدا تجارت نمي كرد و سياست نمي ورزيد،‌ با او زندگي مي كرد و فراوان مي كوشيد خدا را از تاجران و سياستمداران گرفته و به عاشقان بازگرداند،‌خدا از آن اهل دل است.

كمترين سود خداوند براي انسان نجات او از خدايچه هاست چه در نبود او خدايچه ها بر ما حكم خواهند راند.

تعبير مولوي: همچون درشكه اي كه بر او چندين اسب متفرق و سركش بسته اند كه هركدام به سويي مايل اند و سرانجام اين درشكه  كجاست؟!

مولوي مي گويد:‌ليس كمثله محبوب،‌ليس كمثله معشوق،‌ليس كمثله عاشق، ليس كمثله همراه او چيز ديگريست كه اين دگرباشان جايگزينش نخواهند بود.

پس انديشه خدا انديشه اي رهايي بخش است(رهايي از خدايچگان) كه ما بدان نيازمنديم و نياز ديگر ما به خدا از اين جهت است كه انسانيم و نه فقط« موجود» چرا كه انسان بودن يعني روي بسوي كمال داشتن.

مولوي در باره خدا هيچ افقي نگشوده كه پيش و پس از او نبوده باشد. آثار او «خداشناسي»‌نيست كه به معناي واقعي كلمه «ذكر» است و «يادآوري». بايد دانست خدايي كه از آن سخن ها مي رود كجاي جان و روح ماست؟

آن يكي گويد«خدا» از بهر نان       و آن يكي گويد«خدا» از عمق جان

مولانا متذكر آن است كه خدا تنها براي تفكيك شما از ملحدان نيست،‌با خدا بايد زيست و عشق ورزيد،‌چنانكه حافظ نيز در پي آن است كه لغلغه زبان را در دغدغه جان سازد.

كسي بايد هماره در گوش ما فرياد زند عليه «ريا و تظاهر» و اين است نياز ما به حافظ و مولوي و امثالشان.

حكايت موسي و شبان:

مولوي مي كوشد به ما يادآوري كند كه خداي موثر خداي واجب الوجود توصيفي ما نيست.اگر چنين بود هر آنكس «شهادتين» را مي گفت مي بايست خدايي مي شد كه نشد و نشديم. خداي شبان اگرچه فيلسوفانه و انديشمندانه نيست اما در عوض خاصيت دارد:

با او شبان تنها نيست و دچار ترس نمي شود. اين همان خداي شگفتي ست كه اكثر مردم از آن محرومند. مردمي كه موسي وار خداي را شناخته اند بايد دريابند كه اين كافي نيست، خداي را بايد به جان نشاند.

شبان از خدايي سخن مي گويد كه شير مي خورد،‌مي خوابدو...

آنوقت موسي در برابر آن خدايي را مطرح مي كند كه ما آموخته ايم، خدايي كه جامه نمي پوشد،‌مريض نمي شود و .. تقابل از اينجا آغاز مي گردد و شبان اندوهگين از كفر خود موسي را ترك مي كند و آنوقت :‌وحي آمد سوي موسي از خدا     بنده ما را زما كردي جدا؟!

خدا مي گويد ما طالب قلبيم اگر چه سخن درشت باشد. سخن درشت ما را به خشم نمي آورد:‌

ما برون را ننگريم و قال را         ما درون را بنگريم و حال را

اگر شما عاشقي را ديديد كه پيرهن از عشق دريده است آيا براي دوختن پيرهنش به او سوزن مي دهيد؟!

 جامه دريده عشق را سوزن به كار نمي آيد:           جامه چاكان را چه فرمايي رفو؟!

خدا مي گويد او (شبان) با ما خوش سخن مي گفت،‌ما شيفته چنين عاشقانيم اگر چه ندانند نمي نوشيم و نمي پوشيم ما طالب آنها نيستيم كه از نخوردن و نپوشيدنمان آگاهند اما در دلشان جايي نداريم حتي فرايض به جا نمي آورند ولي تنها ظرف را دارند،‌بي محتوا!

كسي كه داخل كعبه است قبله را سراغ نمي گيرد.

موسي نزد شبان مي رود و مي گويد:

هيچ آدابي و ترتيبي مجوي      هرچه مي خواهد دل تنگت بگوي

! و اما نكته فراموش شده اين داستان:‌(كه اغلب ناگفته مي ماند)

شبان به موسي پاسخي رندانه مي دهد،‌او مي گويد « دريافتم كه هر موسي يي شبان موسي ديگر است. حتي اگر كسي بسيار خدا را بشناسد نسبت به كسي كه ذره اي از او بيشتر مي داند«شبان»‌است اگر كسي داناتر از ابن سينا«شفا»ي او را بخواند گمان مي كند كه او به خدا مي گويد: تو كجايي تا شوم من چاكرت؟!

و اين سلسله موسي شباني همچنان برقرار است.

شبان مي گويد: من تصميم گرفته ام اصلا خدا را وصف نكنم بلكه با او زندگي كنم چرا كه هرقدر هم درباره او بيانديشي و توصيف كني، همواره شباني.

آنچه از خدا در ذهن داري و آنگونه كه او را در انديشه ات مي پروراني،‌تازه خدايي را آفريده اي پس خدا خالق كجاست؟!

آنچه در وهم  تو نايد،‌آن خداست

خدا به دام نخواهد آمد بنا هم نيست بيايد،‌قرار نيست اين معما حل شود. معمايي كه حل شود به كناري گذارده مي شود. بايد پذيرفت كه خدا همواره مسئله بماند.

مولوي مي گويد: شما هيچگاه نمي توانيد اين مسئله را حل كنيد پس ادايش را هم درنياوريد. خدا را تنها مي توان در شگفت ماند

مثنوي نه خداشناسي است و نه پاسخ به معماي خدا،‌مثنوي بزرگ كردن دائمي مسئله خداست.

خداي مولانا نه معلوم است و نه مجهول، معلوم نيست چرا كه هيچ تصور درستي از او نداريم و مجهول نيست چون به هر روي به او اعتقاد داريم.

ما نمي دانيم خدا چيست اما بايد بدانيم خدا چه نيست.

اگر كسي بگويد خدا را مي شناسم دروغگو ست و اگر بگويد نمي شناسم كفر ورزيده است. ميان اين دروغ و آن كفر راهي ست كه مولانا پيشنهاد مي كند:‌حيرت

خرم آن كين عجز و حيرت قوت اوست

و پاسخ تحير«عشق»است.

در اين جهان چيزي براي عشق ورزيدن بايد يافت و ما بسيار معشوق مي بينيم تا نهايتا به آن معشوق رسيم كه پس از او ديگر تنها سير در او ممكن است و بس.

مولوي مي گويد دوست دارم از خدا با تو سخن بگويم اما مي ترسم كه خداي تو را از تو بگيرم حال خداي بهترين جايگزين آن نسازم ولي نگفتن را هم نتوانم زيرا زاده شده ام تا از او بگويم و از عشق ورزي با او.

سخن پاياني: گرچه تفسير زبان روشنگر است

ليك عشق بي زبان روشنتر است

 

جلسه سوم:‌انگاره خدا در اديان شرق و غرب (دكتر سليماني و دكتر قنبري)

در تقسیم بندی ادیان معیارهای متعددی در نظر گرفته شده است، ادیان ابراهیمی و غیر ابراهیمی، ادیان نبوی یا غیر نبوی. ادیان توحیدی یا غیر توحیدی. ولی یک تقسیم بندی دیگری هم هست بنام ادیان شرق و ادیان غرب. هیچ کدام از این دسته بندی ها درست و کامل نیست. حتی ادیان شرق و ادیان غرب. تقسیم بندی باید هدفی را دنبال کند و این تقسیم بندی به لحاظ جغرافیایی دارای اشکال است و خیلی دقیق نیست. اولا مقصود از ادیان، ادیان زنده است و ادیان خاموش منظور نیست. ادیان زنده ۱۱ یا ۱۲ تاست. سه تای آن ادیان غرب هستند که یهودیت، مسیحیت و اسلام و ۸ دین باقی مانده را شرقی می گویند. زرتشت، هندو، بودا، جین و سیک و سه دین خاورو کنفسیوس و شنتو. این ۱۱ دین زادگاه همه آنها آسیاست هرچند به دیگر مناطق رفته اند. برخی در غرب آسیا و برخی شرق آسیا، ‍پس منظور از غرب و شرق وضعیت فعلی ادیان نیست، بلکه ادیانی که در غرب آسیا است ادیان غربی است و ادیانی که شرق آسیا است ادیان شرقی است. این ادیان ضرورتا در مورد خدا یک جور نمی اندیشند. زرتشت دین شرقی است ولی خدای آن خیلی به ادیان غرب شبیه است. وقتی شکل دینداری زرتشت مثل ادیان غربی است پس دو تا نگاه به خدا وجود دارد که دو شکل دینداری را به وجود آورده است. چون این رابطه با عالم غیب است. کسی که عالم غیب را قبول نداشته باشد وجهان را مساوی با ماده بداند بی دین می گوییم. این عالم غیب چه تصوری از آن داریم. چه برداشتی از آن داریم؟ نگاه یک انسان محدود به جهان لا یتناهی است. از درجه کاملا انسانی که خدا را که یک انسان کاملا بزرگ می داند تا خدایی که اصلا به تصور در نمی آید وجود دارد.

جناب دکتر قنبری:

ابتدا سلام عرض می کنم.

نکته اول: نکاتی که دکتر سلیمانی فرمودند کاملا موافق هستم  ولی با یک تبصره کوچک که مقدمه قدمهای بعدی است. فی الجمله من می پذیرم که بین ادیان شرق و غرب تمایز وجود دارد و بعد سوال کرد که آیا بین خدای این ادیان مشابهت وجود دارد یا خیر؟  خدای ادیان غرب خدای واحدی نیست.  خداهای ادیان غرب مطرح است و درباره ادیان شرق هم همین طور است. پس دو طرف مقایسه دو خدای مفرد و واحد نیستند که مقایسه شوند. پس ابتدا باید مشخص کنیم منظور ما از خدا چیست و بعد آن را مقایسه کنیم.

دین را اگر در نظر بگیریم یک امر بسیط نیست. مثلا هندویسم یک پدیده بسیط نیست بلکه مرکب است. دین دارای ابعاد مختلف است. ازتعریفی که نینان اسمارت عرضه کرد استفاده می کنیم. دین حداقل دارای چند بعد است:

۱-بعد نظری    ۲-بعد عاطفی     ۳-بعد اسطوره ای     ۴- بعد نهادی    ۵-بعد حقوقی و اخلاقی     ۶-بعد هنری و مادی

‍پس در عالم واقع وقتی می گوییم دین به یکی از این ابعاد اشاره می کنیم. حالا وقتی می گوییم خداي هندویسم وارد کدام بعد است. منظور از دین باید مشخص شود آیا منظور آن است که آورنده دین می گوید یا آنچه پس از آورنده شکل گرفته است؟ آنچه بنیان گذار گفته دین خاص است  ولی آنچه بعدا شکل گرفته خدای در سنت دینی است. لذا باید تفاوت گذاشت چون ممکن است خدای آنچه بنیان گذار می گوید با آنچه در سنت دینی امده متفاوت باشد.

نکته سوم این است که انسانها از چهار نسبت خالی نیستند:

۱-با خودشان     ۲-با طبیعت    ۳-با ماوراء طبیعت   ۴-با دیگران

خدا در هردینی ممکن است یکبار در نسبت با خودش ارتباط داشته باشد و یکبار در نسبت با ماوراء الطبیعه

پس از سه حیث می توان نشان داد دین مرکب است:‌

۱-حیث اول حیث افقی است -۲-حیث دوم حیث عمودی است. ۳-حیث سوم حیث عمقی است.

پس خدای که در یک دین از آن صحبت می شود خدای کدام بخش است؟ در این جا می بینیم خدای ادیان شرق متکثر است. لذا می گوییم خدای ادیان شرقی به حیث اول خدای تجربی و عرفانی است و از حیث دوم خدای دین خاص است و از حیث سوم ارتباط انسان با انسان است. از این سه جهت مفهومی از خدا بدست می آید که هیچ نسبتی و مشابهتی با خدای ادیان غربی ندارد.

دکتر سلیمانی:

من از دو جهت رویکردم با دکتر قنبری متفاوت است:

گاهی به تفاوتها نگاه می کنیم و گاهی به اشتراکات نگاه می کنیم. این دوگانها و تکثیر ادیان شرق و غرب وجود دارد بلکه هر تصوری که هر شخص از خدا دارد با دیگری متفاوت است. در این صورت آیا نسبت به تصویری که داریم خدایان پر شمار داریم. آیا یک واقعیت است بنام خدا ولی وقتی تصویر می شود در تصویر آن اختلاف می شود. حال ما باید راه تکثیر را در پیش بگیریم یا راه اشتراک را. من نگاه اختلافی عمیقی را که دکتر قنبری می گوید ندارم. در اینکه در بعضی از ادیان شرق با خدای ادیان غرب تفاوت است را قبول داریم ولی دو هستی جدا و مجزا را قبول ندارم. مهم ترین تفاوت این است که خدای غربی یک شخص است شخص واراست با او سخن می گوییم و در اکثر ادیان شرق خدا شخص وار است ولی در بعضی ادیان شرق این خدا شخص وار نیست.

دکتر قنبری:

دکتر سلیمانی یک روش را مد نظر دادند که در دین شناسی نمی توان از آن استفاده کرد. ایشان می گویند یک واقعیت است که تفاسیر مختلف از آن می شود ابتدا پیش فرض می گیرند یک حقیقت وجود دارد ولی باید یک نتیجه پسینی گرفت نه نتیجه پیشینی. در مطالعات ادیان بایست متون ادیان یک به یک مطالعه شود پس از مطالعه باید دید چه برداشت می شود. لذا قبل از مطالعه ادیان من در این که ایا حقیقت واحد وجود دارد یا خیر ساکت هستم. من وقتی متون ادیان شرقی و غربی را مطالعه می کنم به این نتیجه نمی رسم که خدای غربی شخص وار است و خدای شرقی در بعضی ادیان شخص وار و در بعضی ادیان دیگر غیر شخص وار است. فرق اساسی شرق و غرب در جایی دیگر است. در ادیان شرقی گویا یک سفرنامه نوشته شده است ولی متون ادیان غربی گویا نامه است که پیام رسانی برای ما آورده است. در ادیان شرقی باید تکیه بر کشف شهود کرد ولی در ادیان غربی آورنده اگر کشف و شهود هم داشته حرفی نمی زند بلکه فقط پیام را می رساند. پس ادیان شرقی سفرنامه است که این تکرار پذیر است و راه رسیدن به آن را بیان کرده است. ولی ادیان غربی هیچ کس نمی تواند پس از پیامبر اسلام به پیامبری برسد. چون کسی او را برگزیده است . مواجهه دینداران شرقی با سفر نامه و مواجه دینداران غربی با نامه فرق می کند. این مواجهه ها با توجه به سنخ آنها متفاوت است. پس در ادیان شرقی پیامبر فعال است و ادیان غربی خداوند فعال و پیامبر منفعل است.

اینکه کسانی یک مشاهده داشتند که ویژگی ادیان شرقی است آیا توصیفات متفاوت دارند یا خیر؟ جوابی مشخص نمی توان داد و می توان جوابهای متفاوتی داد. 



بازگشت           چاپ چاپ